هر روز که میگذره ،عاشق تر می شم…درست در روزهایی که هر ثانیه اش دارم به لحظه رفتن نزدیک تر می شوم. لحظه ای که سالهاست منتظرش هستم. از همون روزی که رفتم رشته ریاضی – فیزیک…از همون روز میدونستم یه روزی میشه که باید از این کشور، از این آدمها،از این آدمهای دوست داشتنی دور و برم جدا بشم…

امروز که انتخاب واحد ترم ششم را انجام دادم، تازه فهمیدم که 31 واحد می مونه واسه سال دیگه…انگار همین دیروز بود …

آره همین دیروز بود…مامانو که اومده بود تهران بهم سر بزنه و ریخت و پاشامو جمع کنه رسوندم فرودگاه…وقتی برگشتم خونه بغضم ترکید…این روزها خیلی وابسته مامانم… یه دلشوره ی عجیبی تو دلم احساس می کنم…3 روز پیش کلاس فیلتر رو پیچوندیم و با بچه ها رفتیم کافی شاپ . مامان خونه بود.یهو دلشوره گرفتم…چرا تنهاش گذاشتم؟ یهو دلم براش تنگ شد…یهو ترس ورم داشت.انگار که آخرین فرصت باهم بودن رو از دست داده باشم…از پل مدیریت تا خونه رو با چه اضطرابی طی کردم. وقتی رسیدم خونه ،بغضم ترکید…به بهونه درآوردن لباسهام رفتم تو اتاق و گریه کردم…هیچ وقت اینقدر عاشقش نبودم…هیچ وقت…امروز ،دانشگاه، دوستم از دوستی می گفت که دخترش سرطان سینه داشته و دیر فهمیده و وقتی فهمیده دیگه خیلی دیر بوده… باز دلشوره گرفتم…زنگ زدم به مامان …مامان تو رو خدا فردا برو چک آپ…

این روزها عاشقش شدم…این بار حتی نتونستم سرش غر بزنم… حتی نتونستم به سادگیش بخندم…این بار دیگه موقع خرید غر نمی زدم که زود باش…

این بار همش نمی گفتم آخه من فردا تمرین دارم و پس فردا کوییز و…

این بار فقط نگاهش می کردم…

فقط بغلش می کردم و می بوسیدمش…

این بار بود که اولین چین و چروک های صورتش رو دیدم…

حالا ..از وقتی مامان رفته همش به این فکر می کنم که چطوری می تونم برم و بدونم که دیگه به این زودیا نمی بینمش؟

به خدا عاشق شدم…

دست خودم نیست…